تو کتابخونه دانشگاه بودم  یکی از دور هر هر داره بم میخنده  نگا میکنم حسینه تا نیم ساعت هی میخنده میگه تو داری درس میخونی !!! اصلا بهت نمیاد کجا بودی؟ قرار با کی ؟ یه دختره ..... محمدم میاد محمد میگه:حسین تا حالا چند تا پیشنهاد دادی تو دانشگاه ؟ حسین:10-20 تایی یادم نمیاد محمد:چندتاش منفی بودن؟ حسین :3 تاش ولی بم گفتن اگر میخوای مث خواهر بردار من خندم میگیره. حسین میگه , دیگه گوشیم جا نداره تو چند تا دادی؟ محمد :خیلی چندتاش منفی بود؟ همش مثبت    ادم قیافه محمد میبینه حالش بهم میخوره. در توهماتم فک میکنم دخترا , پسرا تــــــخـــــمـــــی بیشتر دوس دارن. به من میگن: من میگم فک کنم من بو گند میدم کسی کارم نداره , سگم بهم پا نمیده حسین میگه تو که قیافشو داری برو راحته که من چه جوری؟ حسین برو چند ثانیه زل بزن تو چش یکیشون خودش میفهمه بعد برو بگو من ازتون خوشم اومده و بعد شماره بهشون بده من :بریم تو حیاط عملی انجام بدیم بریم سه تا دخترن یکیش منو خیلی نگاه میکنه حسین میگه نگاه این پا داده بهت خوب الان چی کار کنم ؟ برو بهش بگو من:اگه بگه نه چی؟ روم نیس و.... یه دفه دختره غیب میشه  منم میرم کتابخونه درس میخونم  ساعت 2 که اومدم بیرون دیدمش.پیش خودم گفتم بیا یه دفه نظریه تخماتیک حسینو اجرا کنیم شاید جواب داد. یکم نگاش کردم اونم نگام کرد من زل زدم بهش یه دفعه یه جوری نگام کرد انگاری قاتل باباشو پیدا کرده اینقد شاکیه منم اویزون برگشتم کتابخونه درسمو بخونم
پ.ن: اینو تو یه کتاب خوندم میگفت اگه نیازهای اولیت ارضا نشه هیچ وقت نمیتونی به نیاز های بالاتری برسی
|